تبليغاتX
نهالک
با نام خدا

 

مردي در نمايشگاهي گلدان مي‌فروخت. زني نزديك شد و اجناس او را بررسي كرد .بعضيها بدون تزيين بودند، اما بعضيها هم طرحهاي ظريفي داشتند. زن  قيمت گلدانها را پرسيد و شگفت زده دريافت كه قيمت همه آنها يكي است. او  پرسيد: چرا گلدانهاي نقش دار و گلدانهاي ساده يك قيمت هستند؟ چرا براي  گلداني كه وقت و زحمت بيشتري برده است همان پول گلدان ساده را مي‌گيري؟
فروشنده گفت: من هنرمندم. قيمت گلداني را كه ساخته‌ام مي‌گيرم. زيبايي رايگان است.

 

 

سالها پيش که من به عنوان داوطلب در بيمارستان کار مي کردم، دختري به بيماري عجيب و سختي دچار شده بود و تنها شانس زنده ماندنش انتقال کمي از خون خانواده اش به او بود.
او فقط يک برادر 5 ساله داشت. دکتر بيمارستان با برادر کوچک دختر صحبت کرد.
پسرک از دکتر پرسيد: آيا در اين صورت خواهرم زنده خواهد ماند؟
دکتر جواب داد: بله و پسرک قبول کرد.
او را کنار تخت خواهرش خوابانديم و لوله‌هاي تزريق را به بدنش وصل کرديم، پسرک به خواهرش نگاه کرد و لبخندي زد و در حالي که خون از بدنش خارج مي شد، به دکتر گفت: آيا من به بهشت مي روم؟!
پسرک فکر مي کرد که قرار است تمام خونش را به خواهرش بدهند!

 

   http://alivaram.com/dastanak/index.asp                                                          

+ نوشته شده توسط فاطمه در پنجشنبه 1387/03/30 و ساعت 1:2 قبل از ظهر |
با نام خدا

 

در شبان غم تنهايي خويش، عابد چشم سخنگوی توام

من در این تاریکی من در این تیره شب جانفرسا

زائر ظلمت گيسوي توام . شکن گیسوی تو

موج درياي خيال .

كاش با زورق انديشه شبي، از شط گیسوی مواج تو من

بوسه زن بر سر هر موج گذر مي كردم .

كاش بر اين شط مواج سياه، همه عمر سفر می کردم .

واي، باران

باران

شيشه پنجره را باران شست . از اهل دل من اما

- چه كسي نقش تو را خواهد شست ؟

آسمان سربي رنگ، من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ

ميپرد مرغ نگاهم تا دور،

واي، باران، باران

پر مرغان نگاهم را شست .

خواب روياي فراموشيهاست !

خواب را دريابم، که در آن دولت خاموشیهاست

من شكوفايي گلهاي اميدم را در روياها ميبينم،

و ندايي كه به من ميگويد :

گرچه شب تاريك است، دل قوی‌دار سحر نزديك است" 

 دل من در دل شب

خواب پروانه شدن مي بيند .

مهر در صبح‌دمان داس به دست

 آسمان‌ها آبی

- پر مرغان صداقت آبي ست -

ديده در آينه صبح تو را مي‌بيند .

از گريبان تو صبح صادق، می‌گشاید پر و بال

تو گل سرخ مني

تو گل ياسمني

تو چنان شبنم پاك سحري ؟

- نه؟

از آن پاكتري .

تو بهاري ؟

- نه،

- بهاران از توست .

از تو مي‌گيرد وام،  هر بهار این همه زیبایی را

هوس باغ و بهارانم نيست

اي بهين باغ و بهارانم تو !

در سحر‌گاه سر از بالش خوابت بردار!

كاروان‌هاي فرومانده خواب از چشمت بيرون كن !

باز كن پنجره را !

 

تو اگر باز كني پنجره را، من نشان خواهم داد

به تو زيبايي را .

بگذر از زيور و آراستگي

من تو را با خود تا خانه خود خواهم برد

كه در آن شوكت پيراستگي

چه صفايي دارد

آري از سادگيش،

چون تراويدن مهتاب به شب

مهر از آن مي‌بارد .

 

باز كن پنجره را

من تو را خواهم برد؛

به عروسي عروسكهاي

كودك خواهر خويش؛

كه در آن مجلس جشن

صحبتي نيست ز دارايي داماد و عروس .

صحبت از سادگي و كودكي است .

چهره‌اي نيست عبوس .

كودك خواهر من،

امپراتوري پر وسعت خود را هر روز،

شوكتي مي‌بخشد .

كودك خواهر من نام تو را مي‌داند

نام تو را مي‌خواند !

- گل قاصد آيا

با تو اين قصه خوش خواهد گفت ؟!

 

باز كن پنجره را

من تو را خواهم برد

به سر رود خروشان حيات،

آب اين رود به سر چشمه نمي‌گردد باز؛

بهتر آنست كه غفلت نكنيم از آغاز .

باز كن پنجره را

_صبح دميد .

 

گل به گل، سنگ به سنگ اين دشت

يادگاران تواند .

رفته‌اي اينك و هر سبزه و سنگ

در تمام در و دشت

سوكواران تواند .

در دلم آرزوي آمدنت مي‌ميرد

رفته‌اي اينك، اما آيا

باز بر مي‌گردي‌؟

چه تمناي محالي دارم

خنده ام مي‌گيرد !

 

و چه روياهايي !

كه تبه گشت و گذشت .

و چه پيوند صميميتها،

كه به آساني يك رشته گسست .

چه اميدي، چه اميد‌؟

چه نهالي كه نشاندم من و بي‌بر گرديد .

 

دل من مي‌سوزد،

كه قناري‌ها را پر بستند .

كه پر پاك پرستوها را بشكستند .

و كبوترها را

- آه، كبوترها را ...

و چه اميد عظيمي به عبث انجاميد.

 

در ميان من و تو فاصله هاست .

گاه مي‌انديشم‌،

- مي‌تواني تو به لبخندي اين فاصله را برداري !

 

تو توانايي بخشش داري .

دستاي تو توانايي آن را دارد‌؛

- كه مرا،

زندگاني بخشد .

چشم‌هاي تو به من مي‌بخشد

شور عشق و مستي

و تو چون مصرع شعري زيبا،

سطر برجسته اي از زندگاني من هستي.

 

من به بي‌ساماني،

باد را مي‌مانم .

من به سرگرداني،

ابر را مي‌مانم.

 

من به آراستگي خنديدم .

من ژوليده به آراستگي خنديدم .

- سنگ طفلي، اما،

خواب نوشين كبوترها را در لانه مي‌آشفت .

قصه بي سر و ساماني من،

باد با برگ درختان مي‌گفت .

باد با من مي‌گفت :

چه تهي دستي، مَرد!

ابرباورمي‌كرد.

 

من در آيينه رخ خود ديدم

و به تو حق دادم.

آه مي‌بينم، مي‌بينم

تو به اندازه تنهايي من خوشبختي

من به اندازه زيبايي تو غمگينم

 

بي تو در مي‌يابم،

چون چناران كهن

از درون تلخي واريزم را.

كاهش جان من اين شعر من است .

آرزو مي‌كردم،

كه تو خواننده شعرم باشي .

- راستي شعر مرا مي‌خواني؟ -

نه، دريغا، هرگز،

باورم نيست كه خواننده شعرم باشي .

- كاشكي شعر مرا مي‌خواندي !-

 

گاه مي‌انديشم،

خبر مرگ مرا با تو چه كس مي‌گويد؟

آن زمان كه خبر مرگ مرا

از كسي مي‌شنوي، روي تو را

كاشكي مي‌ديدم .

 

شانه بالا زدنت را،

- بي‌قيد -

و تكان دادن دستت كه،

- مهم نيست زياد -

و تكان دادن سر را كه،

- عجيب ! عاقبت مرد ؟

- افسوس !

- كاشكي مي‌ديدم !

 

من به خود مي‌گويم :

« چه كسي باور كرد

« جنگل جان مرا

« آتش عشق تو خاكستر كرد ؟

 

با من اكنون چه نشستنها، خاموشيها،

با تو اكنون چه فراموشيهاست .

 

چه كسي مي‌خواهد

من و تو ما نشويم

خانه‌اش ويران باد !

 

من اگر ما نشوم، تنهايم

تو اگر ما نشوي،

- خويشتني

از كجا كه من و تو

شور يكپارچگي را در شرق

باز بر پا نكنيم

 

از كجا كه من و تو

مشت رسوايان را وا نكنيم .

 

من اگر برخيزم

تو اگر برخيزي

همه بر مي‌خيزند

 

من اگر بنشينم

تو اگر بنشيني

چه كسي برخيزد؟

چه كسي با دشمن بستيزد؟

چه كسي

پنجه در پنجه هر دشمن دون

- آويزد

 

دشت‌ها نام تو را مي‌گويند .

كوه‌ها شعر مرا مي‌خوانند .

 

كوه بايد شد و ماند،

رود بايد شد و رفت،

دشت بايد شد و خواند .

 

در من اين جلوه اندوه ز چيست ؟

در تو اين قصه پرهيز - كه چه ؟

در من اين شعله عصيان نياز،

در تو دمسردي پاييز - كه چه ؟

 

حرف را بايد زد !

درد را بايد گفت !

سخن از مهر من و جور تو نيست .

سخن از

متلاشي شدن دوستي است ،

و عبث بودن پندار سرور آور مهر

 

سينه ام آينه‌اي‌ست،

با غباري از غم .

تو به لبخندي از اين آينه بزداي غبار .

 

من چه مي‌گويم، آه ...

با تو اكنون چه فراموشيها؛

با من اكنون چه نشستنها، خاموشيهاست .

 

تو مپندار كه خاموشي من،

هست برهان فراموشي من .

 

من اگر برخيزم

تو اگر برخيزي

همه برمي‌خيزند

                                                                        حمید مصدق

                     

 

+ نوشته شده توسط فاطمه در دوشنبه 1387/03/13 و ساعت 2:14 بعد از ظهر |
با نام خدا

 

دردي عظيم دردي‌ست
با خويشتن نشستن
در خويشتن شكستن

وقتي به كوچه باغ
مي‌برد بوي دلكش ريحان را
بر بالهاي خسته خود باد
گويي كه بوي زلف تو مي‌داد
وقتي كه گام سحر رباي تو
وز پله هاي وهم سحرگاهي
گرم فرار بود
در چشمهاي من
ابر بهار بود

برگرد
در اين غروب سخت پر از درد
محبوب من به بدرقه من
برگرد

هرگز دوباره بازنخواهي گشت
و من تمام شب
اين كوچه باغ دهكده را
با گامهاي خسته طوافي دوباره خواهم كرد
و شكوه تو را
تا صبح
تا طلوع سحر با ستاره خواهم كرد

وقتي سكوت دهكده را
برگشت گله هاي هياهوگر
آشفته مي‌كند
وقتي كه روي كوه
خورشيد
چون جام پر شراب
فروي ميريزد
و باد اين اسب
اسب سركش ناشاد
آشفته يال و سم به زمين كوبان
در كوچه باغ دهكده مي‌پيچد
ياد از تو مي‌كنم

آيا دوباره بازنخواهي گشت؟
و من
از شهريان بريده به ده اوفتاده را
تا شهر شور و عشق نخواهي برد؟
آيا دوباره بازنخواهي گشت؟
تا سبزه هاي دشت
و ساقه لاله عباسي
و بوته هاي پونه وحشي
به رقص برخيزند
تا آب چشمه گرد سفر را
زان روي تابناك بشويد
و از تن تو
اين تن تنديس مرمرين
گرد و غبار خاك بشويد

آيا دوباره بازنخواهي گشت؟
آيا سمند سركش را
چابك سوار چيره نخواهي شد؟
چون تك سوارها
هر روز گرد دهكده
هي هي كنان طواف نخواهي كرد؟
آنگه مرا رها شده از من
راهي كوه قاف نخواهي كرد؟

بيهوده انتظار تو را دارم
دانم دگر تو بازنخواهي گشت
هر چند اينجا بهشت شاد خدايان است
بي تو براي من
اين سرزمين غم زده زندان است

در هر غروب
در امتداد شب
من هستيم و تمامت تنهايي
با خويشتن نشستن
در خويشتن شكستن
اين راز سر به مهر
تا كي درون سينه نهفتن
گفتن
بي هيچ باك و دلهره گفتن
ياري كن
مرا به گفتن اين راز بازياري كن

اي روي تو به تيره شبان آفتاب روز
مي‌خواهمت هنوز

                                                                                   حمید مصدق

+ نوشته شده توسط فاطمه در یکشنبه 1387/03/12 و ساعت 1:52 قبل از ظهر |
با نام خدا

http://alivaram.com/dastanak/index.asp

+ نوشته شده توسط فاطمه در پنجشنبه 1387/02/19 و ساعت 1:16 قبل از ظهر |
با نام خدا

 

غم زمانه خورم یا فراق یار کشم                       به طاقتی که ندارم کدام بار کشم 


نه قوتی که توانم کناره جستن از او
                  نه قدرتی که به شوخیش در کنار کشم 


نه دست صبر که در آستین عقل برم
                 نه پای عقل که در دامن قرار کشم 


ز دوستان به جفا سیرگشت مردی نیست
         جفای دوست زنم گر نه مردوار کشم 


چو می‌توان به صبوری کشید جور عدو
              چرا صبور نباشم که جور یار کشم 


شراب خورده ساقی ز جام صافی وصل
            ضرورتست که درد سر خمار کشم 


گلی چو روی تو گر در چمن به دست آید
          کمینه دیده سعدیش پیش خار کشم

 

+ نوشته شده توسط فاطمه در جمعه 1387/01/23 و ساعت 1:16 قبل از ظهر |

با نام خدا

 

یکی روبهی دید بی دست و پای

 

فرو ماند در لطف و صنع خدای

که چون زندگانی به سر می‌برد؟

 

بدین دست و پای از کجا می‌خورد؟

در این بود درویش شوریده رنگ

 

که شیری برآمد شغالی به چنگ

شغال نگون بخت را شیر خورد

 

بماند آنچه روباه از آن سیر خورد

دگر روز باز اتفاقی فتاد

 

که روزی رسان قوت روزش بداد

یقین، مرد را دیده بیننده کرد

 

شد و تکیه بر آفریننده کرد

کز این پس به کنجی نشینم چو مور

 

که روزی نخوردند پیلان به زور

زنخدان فرو برد چندی به جیب

 

که بخشنده روزی فرستد ز غیب

نه بیگانه تیمار خوردش نه دوست

 

چو چنگش رگ و استخوان ماند و پوست

چو صبرش نماند از ضعیفی و هوش

 

ز دیوار محرابش آمد به گوش

برو شیر درنده باش، ای دغل

 

مینداز خود را چو روباه شل

چنان سعی کن کز تو ماند چو شیر

 

چه باشی چو روبه به وامانده سیر؟

چو شیر آن که را گردنی فربه است

 

گر افتد چو روبه، سگ از وی به است

بچنگ آر و با دیگران نوش کن

 

نه بر فضله‌ی دیگران گوش کن

بخور تا توانی به بازوی خویش

 

که سعیت بود در ترازوی خویش

چو مردان ببر رنج و راحت رسان

 

مخنث خورد دسترنج کسان

بگیر ای جوان دست درویش پیر

 

نه خود را بیفگن که دستم بگیر

خدا را بر آن بنده بخشایش است

 

که خلق از وجودش در آسایش است

کرم ورزد آن سر که مغزی در اوست

 

که دون همتانند بی مغز و پوست

کسی نیک بیند به هر دو سرای

 

که نیکی رساند به خلق خدای

                                                                                                                بوستان سعدی

  

+ نوشته شده توسط فاطمه در پنجشنبه 1386/11/11 و ساعت 4:19 بعد از ظهر |

با نام خدا

 

تو را گم می‌کنم هر روز و پیدا می‌کنم هر شب
 
بدین سان خواب‌ها را با تو زیبا می‌کنم هر شب
تبی این گاه را چون کوه سنگین می‌کند آنگاه
چه آتشها که در این کوه برپا می‌کنم هر شب
 
تماشایی است پیچ و تاب آتش ها .... خوشا بر من
 
که پیچ و تاب آتش را تماشا می‌کنم هر شب
مرا یک شب تحمل کن که تا باور کنی ای دوست
 
چگونه با جنون خود مدارا می‌کنم هر شب
چنان دستم تهی گردیده از گرمای دست تو
 
که این یخ کرده را از بی‌کسی ها می‌کنم هر شب
 
تمام سایه‌ها را می‌کشم بر روزن مهتاب
 
حضورم را ز چشم شهر حاشا می‌کنم هر شب
دلم فریاد می‌خواهد ولی در انزوای خویش
 
چه بی آزار با دیوار نجوا می‌کنم هر شب
کجا دنبال مفهومی برای عشق می‌گردی ؟
که من این واژه را تا صبح معنا می‌کنم هر شب

                                                                         محمد علی بهمنی       

+ نوشته شده توسط فاطمه در پنجشنبه 1386/10/27 و ساعت 3:48 بعد از ظهر |
با نام خدا

تو بگو ز چه رو دل من شکنی
چه شود که به من نظری فکنی
تو مهی به شبم
تو گلی به لبم
که تو را طلبم
بشنو ز وفا
سخن از دل ما
که تویی به خدا
همه تاب و تبم

یادت می آید آن شبهای رویایی
بودم غرق آن دو چشمان دریایی
ماند از آن شبها بر لبها داغ حسرت
هر شب در خوابت می‌بینم که میآیی

اگرم شده تا به قیامت
به امید وفای تو باشم
به خدا ندهم به دو عالم
نفسی که برای تو باشم

چه مرا به از این بود آیا
که غبار سرای تو باشم
چه زمان ز لبت شود آیا
شنوم که سزای تو باشم

شب من، شب تو، شب مهتاب
اثری ز نگاه تو دارد
تو بمان، تو بدان که وجودم
دل و دیده به راه تو دارد

دل من گله از شب هجران
به دو چشم سیاه تو دارد
مگذر دگر از دل زارم
که امید پناه تو دارد

چشمت میخواند مرا
عاشق میداند مرا
ترسم این عشق نهان
در خون غلتاند مرا

چشمت میخواند مرا
عاشق میداند مرا ...

+ نوشته شده توسط فاطمه در پنجشنبه 1386/10/27 و ساعت 3:42 بعد از ظهر |
با نام خدا

 

همه عمر برندارم سر از این خمار مستی  
که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی  
تو نه مثل آفتابی که حضور و غیبت افتد
  دگران روند و آیند و تو همچنان که هستی 
چه حکایت از فراقت که نداشتم ولیکن
  تو چو روی باز کردی در ماجرا ببستی 
نظری به دوستان کن که هزار بار از آن به
   که تحیتی نویسی و هدیتی فرستی 
دل دردمند ما را که اسیر توست یارا 
 به وصال مرهمی نه چو به انتظار خستی 
نه عجب که قلب دشمن شکنی به روز هیجا
  تو که قلب دوستان را به مفارقت شکستی 
برو ای فقیه دانا به خدای بخش ما را
  تو و زهد و پارسایی من و عاشقی و مستی 
دل هوشمند باید که به دلبری سپاری
   که چو قبله ایت باشد به از آن که خود پرستی 
چو زمام بخت و دولت نه به دست جهد باشد 
 چه کنند اگر زبونی نکنند و زیردستی 
گله از فراق یاران و جفای روزگاران
  نه طریق توست سعدی کم خویش گیر و رستی 

                                                                                 سعدی

+ نوشته شده توسط فاطمه در دوشنبه 1386/10/17 و ساعت 7:31 بعد از ظهر |
با نام خدا

 

پارسایی را دیدم در کنار دریا که زخم پلنگ داشت و به هیچ دارو به نمی‌‌شد.

مدت‌ها از آن رنجور بود و شکر خدای عز و جل علی‌الدوام گفتی.

 پرسیدندش که شکر چه می‌گویی؟

 گفت: شکر آنکه به مصیبتی گرفتارم نه به معصیتی!

 

گر مرا زار بکشتن دهد آن یار عزیز

 

تا نگویی که درآن دم غم جانم باشد

 

گویم از بنده مسکین چه گنه صادر شد

 

کو دل آزرده شد از من غم آنم باشد 

                                                                       

                                                                                                 گلستان- سعدی

 

+ نوشته شده توسط فاطمه در پنجشنبه 1386/10/06 و ساعت 11:48 قبل از ظهر |