تبليغاتX
نهالک

با نام خدا

 

همه هست آرزویم که ببینم از تو روئی              چه زیان ترا که من هم برسم به آرزوئی

به کسی جمال خود را ننموده ای و بینم              همه جا به هر زبانی بُوَد از تو گفتگوئی

غم ودرد ورنج ومحنت همه مستعد قتلم             تو ببر سر از تن من، ببر از میانه گوئی

به ره تو بس که نالم، زغم تو بس که مویم

شده‌ام زناله نا ئی، شده‌ام ز مویه موئی

همه خوشدل اینکه مطرب بزند به تار چنگی       من از آن خوشم که چنگی بزنم به تار موئی

چه شود که راه یابد سوی آب تشنه کامی؟           چه شود که کام جوید، زلب تو کام جوئی؟

شود اینکه از ترحم، دمی ای سحاب رحمت

من خشک لب هم آخر ز تو تر کنم گلوئی؟

بشکست اگر دل من به فدای چشم مستت             سر خمّ می سلامت، شکند اگر سبوئی

همه موسم تفرج به چمن روند و صحرا               تو قدم به چشم من نه، بنشین کنار جوئی

نه به باغ ره دهندم که گلی به کام بویم                 نه دماغ اینکه از گل شنوم به کام ، بوئی

ز چه شیخ پاکدامن سوی مسجدم بخواند

رخ شیخ وسجده گاهی، سر ما و خاک کوئی

نه وطن پرستی از من به وطن نموده یادی       نه ز من کسی به غربت بنموده جست و جوئی

بنموده تیره روزم، ستم سیاه چشمی              بنموده مو سپیدم،  صنم سپید روئی

نظری به سوی " رضوانی " دردمند مسکین

که بجز درت امیدش نبود به هیچ سوئی

                                                                                                                                                   فصیح الزمان رضوانی

+ نوشته شده توسط فاطمه در چهارشنبه 1386/08/30 و ساعت 1:47 قبل از ظهر |
با نام خدا

برخی اوقات یه جمله، یه شعر یا یه حرف، آنچنان به آدم امید میده که تمام قدرت عقل و درکی که تو وجودش احساس میکنه نمیتونه!

 

هله، نومید نباشی که ترا یار برانَد  

 

گرت امروز براند نه که فردات بخواند 

 

در اگر بر تو ببندد، مرو و صبر کن آنجا

 

ز پسِ صبر، ترا او به سر صدر نشاند

 

و اگر بر تو ببندد همه ره‌ها و گذرها

 

ره پنهان بنماید که کس آن راه نداند

 

نه که قصاب به خنجر چو سر میش ببرد

 

نهلد کشته خود را، کشد آنگاه کشاند

 

چو دم میش نماند، ز دم خود کندش پر

 

تو ببینی دم یزدان به کجاهات رساند

 

به مثل گفتم این را وَ اگرنه کرم او

 

نکشد هیچ کسی را و ز کشتن برهاند

 

همگی ملک سلیمان به یکی مور ببخشد

 

بدهد هر دو جهان را و دلی را نرماند

 

دل من گرد جهان گشت و نیابید مثالش

 

به که ماند؟ به که ماند؟ به که ماند؟ به که ماند؟

 

هله خاموش، که بی گفت، از این می همگان را

 

بچشاند، بچشاند، بچشاند، بچشاند

                                                                                                                مولانا- دیوان شمس

+ نوشته شده توسط فاطمه در جمعه 1386/08/25 و ساعت 11:45 قبل از ظهر |
با نام خدا

 

جهان دریاست ...

 

تن کشتی و عقلت ناخدا باشد ...

 

خدا ساحل، هوس گرداب و دانِش بادبان دانَش ...

 

اگر این بادبان عقل و فکرت کشتی تن را از این دریا برون ببرد،

 

خوشا جانَش؛

 

و الا ای بسا کشتی که ته بشکسته در دریا،

 

نه از کشتی نشانی و نه از کشتی نشینانش.

 

افق تاریک، دنیا تنگ، نومیدی توانفرساست، می‌دانم!

 

ولیکن روسپردن به سوی روشنی زیباست، می‌دانی؟

 

به سوی نور در ظلمت قدم بردار،

 

به این غم‌های جان آزار دل مسپار،

 

که مرغان گلستان‌زار که سرشارند از آواز آزادی،

 

نمی‌دانند هرگز لذت شوق رهایی را؛

 

و رعنایان تن در نور پرورده نمی‌دانند در پایان تاریکی،

 

شکوه روشنایی را؛

 

+ نوشته شده توسط فاطمه در پنجشنبه 1386/08/24 و ساعت 10:47 قبل از ظهر |
 با نام خدا

این هم چند داستان:

مردي تخم عقابي پيدا کرد و آن را در لانه ي مرغي گذاشت. عقاب با بقيه جوجه ها از تخم بيرون آمد و بزرگ شد. عقاب در تمام زندگي اش کارهايي را انجام مي داد که مرغها مي کردند. براي پيداکردن کرمها زمين را مي کند و قدقد مي کرد.

سالها گذشت و عقاب پير شد. روزي پرنده ي با عظمتي را بالاي سرش بر فراز آسمان ديد. او با شکوه تمام با يک حرکت ناچيز بالهايش بر خلاف جريان شديد باد پرواز مي کرد .

عقاب پير بهت زده نگاهش کرد و پر سيد: اين کيست؟

همسايه اش پاسخ داد: اين عقاب است. سلطان پرندگان. او متعلق به آسمان است و ما زميني.

و عقاب مثل مرغ زندگي کرد و مثل مرغ مرد چون خيال مي کرد مرغ است.

                                        *****************************************

زياد وقت صرف ساختنم نكردند، با هر چي كه دم دستشون بود ساختنم همين قدر كه ديگران باور كنند كه وجود دارم.
و من هر وقت كه بارون مي باره و گودال جلوي پام پر از آب مي شه و آينه اي مي شه واسه ديدنم؛ چشمهام پر از 
 اشك مي شه و به خودم مي گم: بيچاره پرنده ها! حق دارند ازم بترسند. دلم كلي مي گيره. شايد اگر من رو يك كمي بهتر مي ساختند، حالا يه مترسك تنهاي تنها توي دنياي به اين شلوغي نبودم.

 

                                        *****************************************

غروب بود، گل آفتاب گردان تو آسمون به دنبال خورشيد میگشت. ستاره به گل چشمک زد. گل سرش رو پائين انداخت. گلها هرگز خيانت نمی کنند.

                                        *****************************************

فاصله براي عاشق هميشه تلخ است

چه هشتصد کيلومتر باشد و چه هشت متر

اين را از چشمان خيس سربازي فهميدم که از بالاي برجک ديدباني به معشوقهاش مي نگريست!

                                        *****************************************

کشيشی در روستائی از مناره کليسا بالا می رفت تا به خدا نزديک تر شود و می خواست مانند موسی کلام خدا را به گوش اهالی روستا برساند. روزی تصور کرد صدائی می شنود؛ پس فریاد زد خدایا کجائی؟ من صدایت را به وضوح نمی شنوم و همان صدا آمد که من این پايين هستم. میان بندگانم. تو کجائی؟

                                        *****************************************

ماهي به آب گفت: تو نميتوني اشكاي منو ببيني، چون من توي آبم... آب جواب داد: اما من ميتونم اشكاي تو رو احساس كنم چون تو توي قلب مني.

                                        *****************************************

هيچ کس اشکي براي ما نريخت
هر که با ما بود از ما مي گريخت
چند روزي هست حالم ديدنيست
حال من از اين و آن پرسيدنيست
گاه بر روي زمين زل مي زنم گاه بر حافظ تفاءل مي زنم
حافظ ديوانه فالم را گرفت
يک غزل آمد که حالم را گرفت:
ما زياران چشم ياري داشتيم
خود غلط بود آنچه مي پنداشتي

                                        *****************************************

پاندول ساعت دیگر حرکت نمی کرد. ایستاده بود و خاموش، صدای تیک تاکش دیگر به گوش نمی رسید. جلو رفتم و پرسیدم، خروسک من دیگر نمی خوانی؟ خسته شده ای؟ جواب داد: آری خسته شدم، بس که داد زدم و گفتم لحظه ها را دریاب، زمان را از مرگ نجات بده.

                                        *****************************************

جير جيرك به خرس گفت: دوستت دارم. خرس گفت: حالا وقت خواب زمستوني منه، بعدا راجع بهش حرف ميزنيم. خرس به خواب زمستوني رفت. اما نمي دونست عمر جير جيرك فقط 3 روزه!

                                        *****************************************

به کعبه گفتم تو از خاکی منم خاک، چرا باید به دور تو بگردم؟
ندا آمد تو با پا آمدی باید بگردی، برو با دل بیا تا من بگردم.

                       

                       برگرفته از       http://www.alivaram.com/dastanak/index.asp?p=p&page=7            

+ نوشته شده توسط فاطمه در چهارشنبه 1386/08/23 و ساعت 1:1 بعد از ظهر |
با نام خدا

 

تو خامشی که بخواند،

  تو می روی که بماند،

                    که بر نهالک بی برگ ما ترانه بخواند.

+ نوشته شده توسط فاطمه در سه شنبه 1386/08/22 و ساعت 10:14 قبل از ظهر |
بسم الله الرحمن الرحیم

 

عشق یعنی با تو خواندن از جنون 

            عشق یعنی سوختن ها از درون

 

+ نوشته شده توسط فاطمه در دوشنبه 1386/08/21 و ساعت 10:19 بعد از ظهر |