با نام خدا
این هم چند داستان:
مردي تخم عقابي پيدا کرد و آن را در لانه ي مرغي گذاشت. عقاب با بقيه جوجه ها از تخم بيرون آمد و بزرگ شد. عقاب در تمام زندگي اش کارهايي را انجام مي داد که مرغها مي کردند. براي پيداکردن کرمها زمين را مي کند و قدقد مي کرد.
سالها گذشت و عقاب پير شد. روزي پرنده ي با عظمتي را بالاي سرش بر فراز آسمان ديد. او با شکوه تمام با يک حرکت ناچيز بالهايش بر خلاف جريان شديد باد پرواز مي کرد .
عقاب پير بهت زده نگاهش کرد و پر سيد: اين کيست؟
همسايه اش پاسخ داد: اين عقاب است. سلطان پرندگان. او متعلق به آسمان است و ما زميني.
و عقاب مثل مرغ زندگي کرد و مثل مرغ مرد چون خيال مي کرد مرغ است.
*****************************************
زياد وقت صرف ساختنم نكردند، با هر چي كه دم دستشون بود ساختنم همين قدر كه ديگران باور كنند كه وجود دارم.
و من هر وقت كه بارون مي باره و گودال جلوي پام پر از آب مي شه و آينه اي مي شه واسه ديدنم؛ چشمهام پر از اشك مي شه و به خودم مي گم: بيچاره پرنده ها! حق دارند ازم بترسند. دلم كلي مي گيره. شايد اگر من رو يك كمي بهتر مي ساختند، حالا يه مترسك تنهاي تنها توي دنياي به اين شلوغي نبودم.
*****************************************
غروب بود، گل آفتاب گردان تو آسمون به دنبال خورشيد میگشت. ستاره به گل چشمک زد. گل سرش رو پائين انداخت. گلها هرگز خيانت نمی کنند.
*****************************************
فاصله براي عاشق هميشه تلخ است
چه هشتصد کيلومتر باشد و چه هشت متر
اين را از چشمان خيس سربازي فهميدم که از بالاي برجک ديدباني به معشوقهاش مي نگريست!
*****************************************
کشيشی در روستائی از مناره کليسا بالا می رفت تا به خدا نزديک تر شود و می خواست مانند موسی کلام خدا را به گوش اهالی روستا برساند. روزی تصور کرد صدائی می شنود؛ پس فریاد زد خدایا کجائی؟ من صدایت را به وضوح نمی شنوم و همان صدا آمد که من این پايين هستم. میان بندگانم. تو کجائی؟
*****************************************
ماهي به آب گفت: تو نميتوني اشكاي منو ببيني، چون من توي آبم... آب جواب داد: اما من ميتونم اشكاي تو رو احساس كنم چون تو توي قلب مني.
*****************************************
هيچ کس اشکي براي ما نريخت
هر که با ما بود از ما مي گريخت
چند روزي هست حالم ديدنيست
حال من از اين و آن پرسيدنيست
گاه بر روي زمين زل مي زنم گاه بر حافظ تفاءل مي زنم
حافظ ديوانه فالم را گرفت
يک غزل آمد که حالم را گرفت:
ما زياران چشم ياري داشتيم
خود غلط بود آنچه مي پنداشتي
*****************************************
پاندول ساعت دیگر حرکت نمی کرد. ایستاده بود و خاموش، صدای تیک تاکش دیگر به گوش نمی رسید. جلو رفتم و پرسیدم، خروسک من دیگر نمی خوانی؟ خسته شده ای؟ جواب داد: آری خسته شدم، بس که داد زدم و گفتم لحظه ها را دریاب، زمان را از مرگ نجات بده.
*****************************************
جير جيرك به خرس گفت: دوستت دارم. خرس گفت: حالا وقت خواب زمستوني منه، بعدا راجع بهش حرف ميزنيم. خرس به خواب زمستوني رفت. اما نمي دونست عمر جير جيرك فقط 3 روزه!
*****************************************
به کعبه گفتم تو از خاکی منم خاک، چرا باید به دور تو بگردم؟
ندا آمد تو با پا آمدی باید بگردی، برو با دل بیا تا من بگردم.
برگرفته از http://www.alivaram.com/dastanak/index.asp?p=p&page=7
+ نوشته شده توسط فاطمه در چهارشنبه
1386/08/23 و ساعت
1:1 بعد از ظهر |