تبليغاتX
نهالک
با نام خدا

 

بگذار سر به سينه من تا كه بشنوي
آهنگ اشتياق دلي دردمند را
شايد كه بيش ازين نپسندي به كار عشق
آزار اين رميده سر در كمند را
بگذار سر به سينه من تا بگويمت
اندوه چيست، عشق كدامست، غم كجاست
بگذار تا بگويمت اين مرغ خسته جان
عمري است در هواي تو از آشيان جداست
دلتنگم آن چنان كه اگر بينمت به كام
خواهم كه جاودانه بنالم به دامنت
شايد كه جاودانه بماني كنار من
اي نازنين كه هيچ وفا نيست با منت
تو آسمان آبي آرام و روشني
من چون كبوتري كه پرم در هواي تو
يك شب ستاره هاي ترا دانه چين كنم
با اشك شرم خويش بريزم به پاي تو
بگذار تا ببوسمت اي نوشخند صبح
بگذار تا بنوشمت اي چشمه شراب
بيمار خنده هاي توام بيشتر بخند
خورشيد آرزوي مني، گرم تر بتاب

                                                                                                    فریدون مشیری

+ نوشته شده توسط فاطمه در چهارشنبه 1386/09/21 و ساعت 2:14 بعد از ظهر |
با نام خدا

 

تو نیستی که ببینی

 

 تو نیستی که ببینی
 
چگونه عطر تو در عمق لحظه‌ها جاری است
 
چگونه عکس تو در برق شیشه‌ها پیداست
 چگونه جای تو در جان زندگی سبز است
 هنوز پنجره باز است
 تو از بلندی ایوان به باغ می نگری
 درخت‌ها و چمن‌ها و شمعدانی‌ها
 به آن ترنم شیرین به آن تبسم مهر
 به آن نگاه پر از آفتاب می‌نگرند
 تمام گنجشکان
 که درنبودن تو
 
مرا به باد ملامت گرفته‌اند
 ترا به نام صدا می‌کنند
 هنوز نقش ترا از فراز گنبد کاج
 کنار باغچه
 زیر درخت‌ها، لب حوض
 درون آینه یک آب می نگرند
 تو نیستی که ببینی چگونه پیچیده است
 طنین شعر تو نگاه تو درترانه من
 تو نیستی که بیبنی چگونه می‌گردد
 
نسیم روح تو در باغ بی‌جوانه من
 چه نیمه شب‌ها کز پاره‌های ابر سپید
 به روی لوح سپهر
 ترا چنانکه دلم خواسته است ساخته‌ام
 چه نیمه شب‌ها وقتی که ابر بازیگر
 هزار چهره به هر لحظه می‌کند تصویر
 به چشم همزدنی
 میان آن همه صورت ترا شناخته‌ام
 به خواب می‌ماند
 تنها به خواب می‌ماند
 
چراغ، آینه، دیوار بی تو غمگینند
 تو نیستی که ببینی
 
چگونه با دیوار
 به مهربانی یک دوست از تو می‌گویم
 تو نیستی که ببینی چگونه از دیوار
 
جواب می‌شنوم
 تو نیستی که ببینی چگونه دور از تو
 به روی هرچه در این خانه ‌است
 غبار سربی اندوه بال گسترده است
 
تو نیستی که ببینی دل رمیده من
 بجز تو یاد همه چیز را رها کرده است
 غروب‌های غریب
 
در این رواق نیاز
 پرنده ساکت و غمگین
 ستاره بیمار است
 دو چشم خسته من
 
در این امید عبث
 دو شمع سوخته جان همیشه بیدار است
 تو نیستی که ببینی

                                                                                   فریدون مشیری

 

 

+ نوشته شده توسط فاطمه در دوشنبه 1386/09/12 و ساعت 12:12 بعد از ظهر |

با نام خدا

 

قاصدک! هان، چه خبر آوردی؟
از کجا، وز که خبر آوردی؟
 
خوش خبر باشی، اما  
گرد بام و بر من
 
بی ثمر می گردی
انتظار خبری نیست مرا
 
نه ز یاری نه ز دیار و دیاری باری
برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس
 
برو آنجا که تو را منتظرند
 
قاصدک
در دل من همه کورند و کرند
 
دست بردار ازین در وطن خویش غریب
 
قاصد تجربه های همه تلخ
 
با دلم می گوید
 
که دروغی تو، دروغ
 
که فریبی تو، فریب
 
قاصدک هان، ولی ... آخر ... ای وای
 
راستی آیا رفتی با باد؟
با توام، ای! کجا رفتی؟ ای
راستی آیا جایی خبری هست هنوز؟
مانده خاکستر گرمی، جایی؟
 
در اجاقی طمع شعله نمی بندم خردک شرری هست هنوز؟
 
قاصدک
ابرهای همه عالم شب و روز
 
در دلم می گریند

+ نوشته شده توسط فاطمه در یکشنبه 1386/09/04 و ساعت 0:36 قبل از ظهر |