تبليغاتX
نهالک

با نام خدا

 

تو را گم می‌کنم هر روز و پیدا می‌کنم هر شب
 
بدین سان خواب‌ها را با تو زیبا می‌کنم هر شب
تبی این گاه را چون کوه سنگین می‌کند آنگاه
چه آتشها که در این کوه برپا می‌کنم هر شب
 
تماشایی است پیچ و تاب آتش ها .... خوشا بر من
 
که پیچ و تاب آتش را تماشا می‌کنم هر شب
مرا یک شب تحمل کن که تا باور کنی ای دوست
 
چگونه با جنون خود مدارا می‌کنم هر شب
چنان دستم تهی گردیده از گرمای دست تو
 
که این یخ کرده را از بی‌کسی ها می‌کنم هر شب
 
تمام سایه‌ها را می‌کشم بر روزن مهتاب
 
حضورم را ز چشم شهر حاشا می‌کنم هر شب
دلم فریاد می‌خواهد ولی در انزوای خویش
 
چه بی آزار با دیوار نجوا می‌کنم هر شب
کجا دنبال مفهومی برای عشق می‌گردی ؟
که من این واژه را تا صبح معنا می‌کنم هر شب

                                                                         محمد علی بهمنی       

+ نوشته شده توسط فاطمه در پنجشنبه 1386/10/27 و ساعت 3:48 بعد از ظهر |
با نام خدا

تو بگو ز چه رو دل من شکنی
چه شود که به من نظری فکنی
تو مهی به شبم
تو گلی به لبم
که تو را طلبم
بشنو ز وفا
سخن از دل ما
که تویی به خدا
همه تاب و تبم

یادت می آید آن شبهای رویایی
بودم غرق آن دو چشمان دریایی
ماند از آن شبها بر لبها داغ حسرت
هر شب در خوابت می‌بینم که میآیی

اگرم شده تا به قیامت
به امید وفای تو باشم
به خدا ندهم به دو عالم
نفسی که برای تو باشم

چه مرا به از این بود آیا
که غبار سرای تو باشم
چه زمان ز لبت شود آیا
شنوم که سزای تو باشم

شب من، شب تو، شب مهتاب
اثری ز نگاه تو دارد
تو بمان، تو بدان که وجودم
دل و دیده به راه تو دارد

دل من گله از شب هجران
به دو چشم سیاه تو دارد
مگذر دگر از دل زارم
که امید پناه تو دارد

چشمت میخواند مرا
عاشق میداند مرا
ترسم این عشق نهان
در خون غلتاند مرا

چشمت میخواند مرا
عاشق میداند مرا ...

+ نوشته شده توسط فاطمه در پنجشنبه 1386/10/27 و ساعت 3:42 بعد از ظهر |
با نام خدا

 

همه عمر برندارم سر از این خمار مستی  
که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی  
تو نه مثل آفتابی که حضور و غیبت افتد
  دگران روند و آیند و تو همچنان که هستی 
چه حکایت از فراقت که نداشتم ولیکن
  تو چو روی باز کردی در ماجرا ببستی 
نظری به دوستان کن که هزار بار از آن به
   که تحیتی نویسی و هدیتی فرستی 
دل دردمند ما را که اسیر توست یارا 
 به وصال مرهمی نه چو به انتظار خستی 
نه عجب که قلب دشمن شکنی به روز هیجا
  تو که قلب دوستان را به مفارقت شکستی 
برو ای فقیه دانا به خدای بخش ما را
  تو و زهد و پارسایی من و عاشقی و مستی 
دل هوشمند باید که به دلبری سپاری
   که چو قبله ایت باشد به از آن که خود پرستی 
چو زمام بخت و دولت نه به دست جهد باشد 
 چه کنند اگر زبونی نکنند و زیردستی 
گله از فراق یاران و جفای روزگاران
  نه طریق توست سعدی کم خویش گیر و رستی 

                                                                                 سعدی

+ نوشته شده توسط فاطمه در دوشنبه 1386/10/17 و ساعت 7:31 بعد از ظهر |
با نام خدا

 

پارسایی را دیدم در کنار دریا که زخم پلنگ داشت و به هیچ دارو به نمی‌‌شد.

مدت‌ها از آن رنجور بود و شکر خدای عز و جل علی‌الدوام گفتی.

 پرسیدندش که شکر چه می‌گویی؟

 گفت: شکر آنکه به مصیبتی گرفتارم نه به معصیتی!

 

گر مرا زار بکشتن دهد آن یار عزیز

 

تا نگویی که درآن دم غم جانم باشد

 

گویم از بنده مسکین چه گنه صادر شد

 

کو دل آزرده شد از من غم آنم باشد 

                                                                       

                                                                                                 گلستان- سعدی

 

+ نوشته شده توسط فاطمه در پنجشنبه 1386/10/06 و ساعت 11:48 قبل از ظهر |