مردي در نمايشگاهي گلدان ميفروخت. زني نزديك شد و اجناس او را بررسي كرد .بعضيها بدون تزيين بودند، اما بعضيها هم طرحهاي ظريفي داشتند. زن قيمت گلدانها را پرسيد و شگفت زده دريافت كه قيمت همه آنها يكي است. او پرسيد: چرا گلدانهاي نقش دار و گلدانهاي ساده يك قيمت هستند؟ چرا براي گلداني كه وقت و زحمت بيشتري برده است همان پول گلدان ساده را ميگيري؟
فروشنده گفت: من هنرمندم. قيمت گلداني را كه ساختهام ميگيرم. زيبايي رايگان است.
سالها پيش که من به عنوان داوطلب در بيمارستان کار مي کردم، دختري به بيماري عجيب و سختي دچار شده بود و تنها شانس زنده ماندنش انتقال کمي از خون خانواده اش به او بود.
او فقط يک برادر 5 ساله داشت. دکتر بيمارستان با برادر کوچک دختر صحبت کرد.
پسرک از دکتر پرسيد: آيا در اين صورت خواهرم زنده خواهد ماند؟
دکتر جواب داد: بله و پسرک قبول کرد.
او را کنار تخت خواهرش خوابانديم و لولههاي تزريق را به بدنش وصل کرديم، پسرک به خواهرش نگاه کرد و لبخندي زد و در حالي که خون از بدنش خارج مي شد، به دکتر گفت: آيا من به بهشت مي روم؟!
پسرک فکر مي کرد که قرار است تمام خونش را به خواهرش بدهند!
